تو

اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹

می‌نویسم:”تو…”دل شعله ورم می‌سوزد
صندلی،
میز،
قلم…
دور و برم می‌سوزد
می‌نویسم: “تو…” همین یک کلمه کافی نیست؟
بعد تو هر کلمه در نظرم می‌سوزد
می نویسم:”تو…سرت درد…تو دردت به…”سرم…
تا کی این خاطره‌ها پشت سرم می‌سوزد؟
جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد
پس چرا بعد تو هی بال و پرم می‌سوزد
می نویسم: “تو…”
اتاقم،
قلمم،
میزم را…
جگرم را
جگرم را…
جگرم می سوزد
پی نوشت:شعر بالا از کتاب “شاید دوباره مرا به خاطر بیاوری” خانم مژگان عباسلو” یا همان بانوی غزل، می باشد.
دیروز که رفته بودم نمایشگاه کلی کتاب شعر خریدم و در میون اونها این کتاب و در میون شعرهاش این شعر برام خیلی جالب بود،گاهی آدم با خودش می گه کاش من شاعر این احساس بودم…کاش! به هرحال من به ایشون تبریک می گم بابت این حس قویشون.

ارسال شده در بدون دسته بندی،مفید | نظرات (۳)

آخرین مطلب شاید

دی ۲۱م, ۱۳۸۸

خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم بعد از یک سال بنویسم

هیچوقت روزی رو که اومدیم با حسین میرمجیدی شروع به نوشتن کردیم رو یادم نمی ره…داستانهایی داشتیم…آدم های زیادی اومدن اینجا این مطالب رو خوندند، کامنت گذاشتند…بعضی وقتا تشکر کردند بعضی وقتا از شعر هام تعریف کردند و بعضی وقتا که حرفای سیاسی نوشتم ….ظاهرا همه دوست دارند که ما شعر بگیم تا….

به هر حال دست همشون درد نکنه…یادمه با اومدن فیس بوک در اینجارو تخته کردم…حرفامو بردم اونجا اما صدامونو بریدند…دستامونو بریدن، پاهامونو بریدن گفتن لال شو، خفه شو، بشین سرجات، حتی فکر هم نکن…اما مگه می شه فکر نکرد؟!مگه می شه نفهمید؟ مگه میشه ظلمو جورو حس نکرد؟….ولش کن دوباره داره می ره تو فضای سیاست…همون شعر بچسبم بهترهراستی جا داره از آقا افشار گل هم یادی کنم…یادمه قرار بود ی عکس سه نفره بگیریم بندازیم تو سایت اما خوب هنوز….

نمی دونم چند نفر اینجارو خواهند دید…نمی دونم صدامو می شنون یا نه اما می خوام از همشون تشکر کنم…احتمالا این آخرین باری بود که نوشتم… خدانگهدارتون…حامی یوسفدهی۲۱ روز زمستان ۸۸

…نه اشتباه نکن! این ی شعر عاشقونه نیست…تصور کن ی مرد و با چشمای خیس…نمی خوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم…نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم… شکسته می رم امشب بانو خدا نگهدارت….اگرچه می دونم می شکنه اون دل سبز سپیدارت… واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود….تو پنجره باش و تموم دیوارت….خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم  با اون لباس گل دارت … ودلخوشم کنی با ی دروغ مصلحتی که می شه بازم بیام برای دیدارت…ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود…. صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت… می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی…بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت…شکسته می رمو خاطرات سبز تورو به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت…..به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت….هرچی لب تو دنیاست، مجیز تورو می گن…تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر….هرچی دسته تو حسرت دامن توئه…تو آخرین جوابی واسه ی خواست بی ثمر…تعبیر ی خوابی که تو ذهنی خسته است…اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است…تو ی تکرار خسته ای که فقط یکباره…وحدت اون دردایی هستی که بیشماره….من تو اسم تو تجزیه شدم بانو….تجربه کن منو تو مرگی دوباره….شعری که خونه تو حسرتت لخته می شه…آخرین وارث نسل عشق اخته می شه…منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن…تمام واژه ها رو تو ذهنت دغدقه کن…. بذا تفسیر نگاه تو بشم بانو…اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن….واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت…آخرین جمله همینه خدانگهدارت….آخرین جمله همینه خدانگهدارت…خدانگهدار همتون

خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم بعد از یک سال بنویسم

هیچوقت روزی رو که اومدیم با حسین میرمجیدی شروع به نوشتن کردیم رو یادم نمی ره…داستانهایی داشتیم…آدم های زیادی اومدن اینجا این مطالب رو خوندند، کامنت گذاشتند…بعضی وقتا تشکر کردند بعضی وقتا از شعر هام تعریف کردند و بعضی وقتا که حرفای سیاسی نوشتم ….ظاهرا همه دوست دارند که ما شعر بگیم تا….

به هر حال دست همشون درد نکنه…یادمه با اومدن فیس بوک در اینجارو تخته کردم…حرفامو بردم اونجا اما صدامونو بریدند…دستامونو بریدن، پاهامونو بریدن گفتن لال شو، خفه شو، بشین سرجات، حتی فکر هم نکن…اما مگه می شه فکر نکرد؟!مگه می شه نفهمید؟ مگه میشه ظلمو جورو حس نکرد؟….ولش کن دوباره داره می ره تو فضای سیاست…همون شعر بچسبم بهتره…راستی جا داره از آقا افشار گل هم یادی کنم…یادمه قرار بود ی عکس سه نفره بگیریم بندازیم تو سایت اما خوب هنوز….

نمی دونم چند نفر اینجارو خواهند دید…نمی دونم صدامو می شنون یا نه اما می خوام از همشون تشکر کنم…احتمالا این آخرین باری بود که نوشتم… خدانگهدارتون…حامی یوسفدهی۲۱ روز زمستان ۸۸

…نه اشتباه نکن! این ی شعر عاشقونه نیست…تصور کن ی مرد و با چشمای خیس…نمی خوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم…نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم… شکسته می رم امشب بانو خدا نگهدارت….اگرچه می دونم می شکنه اون دل سبز سپیدارت… واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود….تو پنجره باش و تموم دیوارت….خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گل دارت … ودلخوشم کنی با ی دروغ مصلحتی که می شه بازم بیام برای دیدارت…ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود…. صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت… می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی…بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت…شکسته می رمو خاطرات سبز تورو به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت…..به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت….هرچی لب تو دنیاست، مجیز تورو می گن…تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر….هرچی دسته تو حسرت دامن توئه…تو آخرین جوابی واسه ی خواست بی ثمر…تعبیر ی خوابی که تو ذهنی خسته است…اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است…تو ی تکرار خسته ای که فقط یکباره…وحدت اون دردایی هستی که بیشماره….من تو اسم تو تجزیه شدم بانو….تجربه کن منو تو مرگی دوباره….شعری که خونه تو حسرتت لخته می شه…آخرین وارث نسل عشق اخته می شه…منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن…تمام واژه ها رو تو ذهنت دغدقه کن…. بذا تفسیر نگاه تو بشم بانو…اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن….واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت…آخرین جمله همینه خدانگهدارت….آخرین جمله همینه خدانگهدارت…خدانگهدار همتون<–>

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۹)

در درونم غوغا بود

اسفند ۲م, ۱۳۸۷

در درونم غوغا بود ….

عقلم از روی حساب زندگی را می دید

دلم از روی کتاب زندگی را می خواند

جمع و ضرب عقل ……شعر و سوز دل…

عاقبت میخواهد به کجا ختم شود جنگ درون..؟

عقل من می گفت :

“زندگی یعنی دو ضربدر دو…. زندگی یعنی چهار..

زندگی جمع دو عاقل باشد…”

دلم اما می گفت :

“در ره منزل لیلی ….

شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ..!

اگر از روی حساب عاشق یار شوی …

عاشق عاقل ما … که دگر مجنون نیست..!!”

جنگ عقل و دل من تا به سحر طول کشید.

حرف آخر را هم ، عاقبت دل میزد.

جالب آن حرف حسابی بود که دل عاشق من میزد.

دل من میگفت :

“زندگی یعنی تو ضربدر دو…. زندگی یعنی یار..

زندگی جمع دو عاشق باشد…!!! “

 

ارسال شده در Uncategorized | نظرات (۶)

مرداد ۲۲م, ۱۳۸۷

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من می توانستم باز آن دستان پر مهرت را بگیرم

و برای آخرین بار بر آن بوسه زنم …

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من دوباره تو را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار وجودت را حس کنم…

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من در آغوش تو میمردم …

ای کاش این انتظار طاقت فرسا تمامی داشت تا من نوای عاشقانه از دیدار تو سر میدادم …

ای کاش انتظار پایانی داشت تا من برای آخرین بار غرق در نگاه پر محبتت میشدم …

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من دستانت را می گرفتم و در این غربت تنهایی غرق نمیشدم …

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا می توانستم برای آخرین بار گل رویت را ببینم …

ای کاش می توانستم سر رو شانه هایت بگذارم و اشک شرم و پشیمانی را در دامانت بریزم…

ای کاش این انتظار پایانی داشت تا من میتوانستم تو را ببینم و دستان گرمت که دست احساس عشق است

را حس کنم … خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در Uncategorized | نظرات (۱۱)