آخرین مطلب شاید
دی ۲۱م, ۱۳۸۸
خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم بعد از یک سال بنویسم
هیچوقت روزی رو که اومدیم با حسین میرمجیدی شروع به نوشتن کردیم رو یادم نمی ره…داستانهایی داشتیم…آدم های زیادی اومدن اینجا این مطالب رو خوندند، کامنت گذاشتند…بعضی وقتا تشکر کردند بعضی وقتا از شعر هام تعریف کردند و بعضی وقتا که حرفای سیاسی نوشتم ….ظاهرا همه دوست دارند که ما شعر بگیم تا….
به هر حال دست همشون درد نکنه…یادمه با اومدن فیس بوک در اینجارو تخته کردم…حرفامو بردم اونجا اما صدامونو بریدند…دستامونو بریدن، پاهامونو بریدن گفتن لال شو، خفه شو، بشین سرجات، حتی فکر هم نکن…اما مگه می شه فکر نکرد؟!مگه می شه نفهمید؟ مگه میشه ظلمو جورو حس نکرد؟….ولش کن دوباره داره می ره تو فضای سیاست…همون شعر بچسبم بهترهراستی جا داره از آقا افشار گل هم یادی کنم…یادمه قرار بود ی عکس سه نفره بگیریم بندازیم تو سایت اما خوب هنوز….
نمی دونم چند نفر اینجارو خواهند دید…نمی دونم صدامو می شنون یا نه اما می خوام از همشون تشکر کنم…احتمالا این آخرین باری بود که نوشتم… خدانگهدارتون…حامی یوسفدهی۲۱ روز زمستان ۸۸
…نه اشتباه نکن! این ی شعر عاشقونه نیست…تصور کن ی مرد و با چشمای خیس…نمی خوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم…نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم… شکسته می رم امشب بانو خدا نگهدارت….اگرچه می دونم می شکنه اون دل سبز سپیدارت… واسه من که پنجره ی آرزوی مبهم بود….تو پنجره باش و تموم دیوارت….خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گل دارت … ودلخوشم کنی با ی دروغ مصلحتی که می شه بازم بیام برای دیدارت…ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود…. صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت… می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی…بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت…شکسته می رمو خاطرات سبز تورو به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت…..به یادگار می برم امشب،خدانگهدارت….هرچی لب تو دنیاست، مجیز تورو می گن…تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر….هرچی دسته تو حسرت دامن توئه…تو آخرین جوابی واسه ی خواست بی ثمر…تعبیر ی خوابی که تو ذهنی خسته است…اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته است…تو ی تکرار خسته ای که فقط یکباره…وحدت اون دردایی هستی که بیشماره….من تو اسم تو تجزیه شدم بانو….تجربه کن منو تو مرگی دوباره….شعری که خونه تو حسرتت لخته می شه…آخرین وارث نسل عشق اخته می شه…منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن…تمام واژه ها رو تو ذهنت دغدقه کن…. بذا تفسیر نگاه تو بشم بانو…اسم حقیرمو رو زبونت لقلقه کن….واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت…آخرین جمله همینه خدانگهدارت….آخرین جمله همینه خدانگهدارت…خدانگهدار همتون
ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۸)
دی ۲۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ
aaaaa
in dige chie?! marge man bade in hame vaght oomadi ke begi mikhai berio dige nanevisi?! rafigh ma kheili tanha mishim… intori naro…
montazeram bazam bargardid har 3 tatoon va benevisid…
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ق.ظ
سلام حامی جان
من صداتو شنیدم (احتمالا به عنوان اولین نفر)
بابا کلی خاطرات زنده کردی
نوستال بود حسابی!
بذار امتحانا تموم شه، شاید یه دستی به سر و گوش اینجا کشیدیم و طرحی نو در انداختیم
فدای تو
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۷:۱۳ ب.ظ
چرا چشم دلم کوره.عصای رفتنم سسته.خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاه.ازین جا که من ایستادم چقدر تا آسمون راه.من از تکرار بیزارم.ازین لبخند پژمرده.به تاریکی گرفتارم.شبم گم کرده مهتابو.بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو.چرا گریم نمیگیره.مگه قلب من از سنگه؟
خدایا من کجا میرم.کجای جاده دلتنگه؟؟؟؟؟
دی ۲۲م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۰ ب.ظ
من دلم میخواد دل خوش کنم به اون “شاید” توی عنوان!
دلم میخواد فکر نکنم که توی متن انقدر محکم گفتید “خداحافظ همه تون”
وقتی حرف هست، باید بزنی، باید راه زدنش رو یاد بگیری…
یه کم سکوت به آدم کمک میکنه تا فکر کنه، تا تجدید قوا کنه، تا آرامشش رو برا نوشتن پیدا کنه، این روزها، به خیلی از آشناهای وبلاگی که میرسم می بینم از تعطیلیِ موقت یا دائم گفتن، این حرکت خداحافظی همیشه بوده، آدما حق دارن که برن، هیچ کس (کسی مثل من که یه آشنای دور میشه) هم حق نداره حتی طوری خواهش به موندن کنه که طرف یه کمی دو دل شه اما خب من میدونم که نوشتن کمکه خوبیه واسه روح ناآروم خیلی از ماها، که این ماه ها خیلی بیشتر شده این نا آرومی شون.
این رو از نوشته ها و برخوردهای دوستان و آشنایان میفهمم.
جمع کردن یه دفعه ای و بی هوا، نوشتن آخرین مطلب و بستن کامنتینگ واسه شکستن پل های پشت سر و معلق کردن وبلاگ و … همه خبر از یه حس عمومی و یه دردِ مشترک داره…
بنا کرده بودم ننویسم برای دوستانی که ازین تصمیم ها گرفتن، اونم وقتی خودم این روزها آدم نوشتن نیستم، اما بذار همچنان دل خوش باشم به همون “شاید”!
نه شما من رو میشناسی نه من شما رو اما ازین “خداحافظی”ها دلم میگیره.
بذار مثل یه آشناتر بنویسم برات.
نمیدانم چه میگویم، انقدری میدانم که نباید ساکت شد، موقتی شاید اما همیشگی نه!
برو و یه کم به خودت استراحت بده و یاد بگیره تو لفافه حرف زدن رو، برو کمی قوی تر شو….بعد هر از گاهی بیا و خطی بزن، برای خودت اول، برای بقیه ای هم که هستن، بعدش.
پ.ن: یک یادداشتی تیر ماه امسال نوشتم بعد از نزدیک یک ماه سکوت، میگذارمش تو لینک.
چند وقت بعد اگه اومدید اینجا برید و بخونیدش. امیدوارم حرفی داشته باشه
ببخشید از طولانی شدن کامنت.
موفق و پیروز باشید و در پناه حق
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۴۲ ب.ظ
حیف نیست دیگه ننویسین؟
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۱ ق.ظ
salam…in weblog vase manam koli khateras…pas inke gharare dige matlabi toosh neveshte nashe vase manam dard avare….ashk avare….sher bi nahayat fogholade bi nazir bood….moayedesh ham ashkhaye man ke halghe zadan too cheshmam…baraye 3 nafaretoon behtarin ha ro arezoo mikonam
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ در ۵:۰۰ ب.ظ
baba bodi hala taze man mihkam shoro konam!
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۱ ب.ظ
این گل های این بالا هم خوبه ها، آدم وسط زمستونی حس میکنه پرت شده تو بهار!
ما منتظر نوشتنیم :دی