وبلاگ، عزاداری، قورمه سبزی
خرداد ۱۸م, ۱۳۸۷
به نام خدا
۱-خیلی دوست ندارم در وبلاگ از مناسبتها صحبت کنم امیدوارم که به بی توجهی به ایام الله و سایر ایام متهم نشوم.
۲-چند وقته که دارم به این موضوع فکر میکنم که چرا ما وبلاگ نویسا دوست داریم افراد نظر شان را در باره ی مطالبی که مینویسیم بیان کنند. دلایلی براش پیدا کرده ام، اما به همان دلیل فوق نمی دونم چرا دوست دارم دلایل شما را هم بدونم. به نظر شما آیا وبلاگ نویسی یه جورایی ریا کردن نیست؟ چرا مهمه که چند نفر به وبلاگ سر بزنند و نظر بدهند؟ به نظرم وبلاگ نویسا تعلق خاصی نسبت به وبلاگشون پیدا میکنند. به طوریکه اکثرا وقتی به اینترنت وصل میشوند اولین جایی که سر میزنند وبلا گشونه وچک میکنند آیا نظر جدیدی اومده با نه. چرا؟
۳-دیشب برای اولین بار رفتم مرکز اسلامی لندن. فکر میکردم اینجا هم مثل ایران مراسم عزاداری بعد از نمازه ولی برعکس مراسم با نماز تموم شد وخلاصه سهم ما از این عزاداری قورمه سبزی خوشمزه ای بود که دو پرس هم از آن به ما داده شد ببریم خونه. آقا کلی دعاشون کردم چون اگه سه شب دیگه هم وضع بر همین منوال باشه این هفته از آشپزی معاف خواهم بود!!!
۴-شرکت در مراسم عزاداری اینجا هم لطف خودشو داره. فرض کن جمعه شب داری ازکنار یه سری آدم نیمه لخت که در پاپ ها مشغول عیش و نوش هستن رد میشی ، یه دفعه وارد مجلس روضه می شی!!!
۵-برای اومدن به ایران ودیدارخانواده و دوستان دارم لحظه شماری میکنم چرا که به قول شاعر:
دیگه از خستگیام خسته شدم………..
تا بعد خدا یار و نگهدار شما
ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۲۰)
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
سلام
۱-خوبه.
۲-چرای اول: شاید لذت بردن از توجه دیگران.یه چیزی مثل لذت بردن از گوش دادن یه نفر به حرف هامون. با دیدن نظر مطمئن میشیم که به حرفامون گوش می کنن. مثل سر تکون دادن می مونه. خوب ما هم مینویسیم که دیگران بخونن دیگه.وگرنه لازم نیست تو وبلاگ بنویسیم. میتونیم تو یه دفترچه خصوصی بنویسیم. اگر من برای یه مشت آدم حرف می زنم که دارن چرت می زنن و به در و دیوار نگاه می کنن، خودمو خسته نمی کنم؛میرم تو آینه با خودم حرف میزنم.تا اینجاش به نظرم مشکلی نداره.
اما اون موقعی که من می خواهم مطلب الف رو بیان کنم اما خیال کنم که اگر مطلب ب رو بنویسم با اقبال بیشتری روبرو می شوم؛پس ب رو بنویسم؛ریا میشه.یعنی فکر کنم که چی بنویسم که بیشتر خوششون بیاد بقیه.در غیر این صورت رغبت به نظرات را بد نمی دونم.
۴-آهان به اون میگن عزاداری!حق انتخاب دارین. ما اینجا اگه عزاداری نکنیم،چون تو فرجه ایم باید درس بخونیم.پس عزاداری می کنیم.
۵-نگران گذشتن لحظه ها نباش. خودشون کارشونو بلدن؛ میگذرن.
به امید دیدار
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۹ ق.ظ
به به !
دوست دارم جواب اون چرا ها رو پیدا کنم…
کمکم کنید
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۰ ق.ظ
سلام
من در مورد چرا های فوق برای عده ای پاسخ منتطقی پیدا کرده ام، اما در مورد خیلیها کلا وبلاگ نویسی یک نوع خودنمایی محسوب می شود
مثلا برای خارج رفته ها وبلاگ ارتباط عاطفی ای است که با دوستانشان به صورت آفلاین برقرار می شود و خوب یک نوع چک کردن آن ارتباطها است که مهم می کند نظر دادنها را.
یا مثال دیگر اکثر دختر خانمها که معمولا هم وبلاگشان به شعر تعلق دارد (آن هم از نوع سپید) برای چک کردن محبوبیت و خودنماییشان از این کارها می کنند!!
هر وقت قرار شد بیاید ایران بگین که من تهران باشم، دلم لک زده برای اون موقع ها!
یا حق!!!
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۲ ق.ظ
ما هم برای دیدار شما لحظه شماری می کنیم!
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۲ ق.ظ
The last time I cried, I was sitting home,
And it was deep in the night,
Staring at the shadows and the flickering lights,
Giving all that I had, to take them away,
Giving all that I had, to make them pay;
The last time I cried, I could see the people,
Long ago in the rain,
Waiting as the soldiers put them all on a train,
And the hands on the bars, the eyes full of tears,
And the word is the same, for a thousand years,
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me;
The last time I cried, I could not believe it,
When I held on a face,
Staring at a soldier with his gun in the rain,
It was the face of a child, my child here asleep,
And the soldier who smiled, the man was me,
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh why, have you forsaken me?
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time.
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۲ ق.ظ
شعر نظر قبل که کریس دی برگ خونده به این شعرآخر شما یه جورایی می خوره. من که خیلی خوشم میاد ازش. نذاشتن تو ایران کنسرت بده. می خواست تو سالن ۱۲۰۰۰ نفری آزادی کنسرت بده که اجازه ندادن. بگذریم…
این سوالهایی که پرسیدین ، خودش یه جورایی منتظر نظر دیگران بودنه !!!
بله اولین جا نظرات وبلاگه. اینکه مردم راجع به من چی گفتن خوب مهمه. یه جورایی دیدن خود در آینه دوستان.
البته بعضا فحش هم می نویسندکه فکر کنم شما هم داشتین. اینم مزه شه!
خلاصه محیطیه که هر وقت خواستی بنویس ، حال نداشتی ننویس ، هر کی دوست داشت بخونه هر کی دوست داشت نظر بده .هیچ چیز اجباری نداره. و در این روزگار پر جبر ، یه چیز اختیاری غنیمته!
ریا که فکر نکنم. نیست. منتشر میکنید که بقیه ببینند . وگرنه می نوشتید تو دفتر خاطراتتون. هر کس هم نخواست به وبلاگ سر نزنه. مجبورش نکردیم که . سر راه هم نیست که رد میشه چشمش بیفته ! اینا استدلالات منه برای نوشتن.
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۸ ق.ظ
دلیل اینکه چرا ما علاقه داریم که وبلاگ ها پر باشه از نظر رو باید در این مورد جستجو کنید که چرا ما ها علاقه داریم در هر مجلسی در باره هر موضوعی نظر بدیم و صاحب نظر باشیم. و بتوانیم نظر خود را در جمعی که حاضر هستیم به نظرات دیگران غالب کنیم. شاید فکر کنید که این موضوع چه ربطی به این فرمایش شما داره. ولی ریشه هر دو تا یکیه…
———-
قسمت ۴ رو خوب اومدین…
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۳۷ ب.ظ
این همه “چرا” گذاشتین تو وبلاگ که چی؟
یاوبلاگ نوشتن به آدم تو زندگیش کمک میکنه که خب مینویسه…
اگه هم بعد از یه مدتی دید کمکش نمیکنه ولش میکنه…
ارتباطات با سرعت نور توی این دنیا بدرد “از یاد نرفتن دوستای قدیمی” میخوره…
تا آدم به رفقاش بگه به یادشون هست واز اونا هم جواب بگیره…………….
خیلی از اوقات نظر گذاشتن به همین دلیله.
اما اگه همین وبلاگ یا مثلا ۳۶۰ باعث بشه که آدما از هم دور بشن و فقط براهم کامنت بذارن دوزار هم نمی ارزه…
مشتاقانه در تهران به انتظارتون هستم.
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۱:۳۸ ب.ظ
سلام
۱- بنده نیز! اما یک مناسبت هست که نمی تونم ازش ننویسم!
۲- جواب چرای اول:چون ما به اصل مشورت برای پیشرفت معتقدیم. این کاملا واضح و بدیهیه که هر انسان عاقلی بخواد با مشورت خودش رو رشد بده و افکارش رو بخته تر کنه!
جواب چرای دوم:چون ما آدم حسابی هستیم و شما از ما برای پیدا کردن جواب سوالتون کمک و مشورت می گیرید!
جواب چرای سوم:برای من اصلا مهم نیست که چند نفر به وبلاگ سر می زنن و نظر می دن! بلکه مهمه که چند تا آدم حسابی نظر می دن!
جواب چرای آخر:چون مهمترین قسمت روی اینترنت برای ماست چون جزیی از افکار ماست و تعلق خاطر داشتن به افکار طبیعیه!
۳- نوش جان!
۴- خیلی خوبه که مگه بده؟!
۵- ما (من)بیشتر!
در پناه حق
یا علی
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۴:۳۹ ب.ظ
” چرا ما ها علاقه داریم در هر مجلسی در باره هر موضوعی نظر بدیم و صاحب نظر باشیم. و بتوانیم نظر خود را در جمعی که حاضر هستیم به نظرات دیگران غالب کنیم. ”
کاظم جان جمع نبند!
در این زمینه پستی در صین هوا شد.
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۰ ب.ظ
سلام
انصافا حال ندارم برای تک تک شماره ها نظر بدم.
خرداد ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۳ ب.ظ
سلام
منم مثل مجتبی
منتظر دیدار…
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۰۸ ق.ظ
سلام.
به نظر من وقتی کسی به وبلاگت سر می زنه و نظر میده یعنی واست اهمیت قائل شده و این واسه ادم لذت بخشه( البته وبلاگهایی که حاوی بار علمی هستند جریانش فرق داره.)
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۹:۳۴ ق.ظ
سلام آقا افشار. احوالات؟ عزاداریاتون قبول… خوش میگذره؟ البته با توجه به پست های قبلیتون فکر نمی کنم زیاد خوش بگذره. در باره چیزی که نوشتین می خواستم بگم خوب این طبع آدمی زاد هست کهوقتی یه حرفی می زنه دیگران دربارش نظر بدن و خوب اگه نظر موافق بدن به طبع خوشحال تر میشه. شما وقتی خودتون هم یک جا خرف می زنین دوست دارین بعد از حرفتون دیگران یا رد کنن یا قبول یا اینکه یه نظر دیگه بدن…( جلسات هفتگی یادتونه؟)
زیاد سخت نگیرین . آقا افشار شما این مدت تو بلاد کفر و غریبی اونقدر ساخته شدین که به اندازه شاید تمام عمرتون تو ایران این تجربه ها رو به دست نمی آوردین. امیدوارم هرچه زودتر برگردین و یک مفیدی بسازین که به قول شاعر ۴۰ ستون ۴۰ پنجره…
التماس دعا..
خرداد ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۵ ب.ظ
سلام
من هم به خاطر همین آفاتی که شما بهش اشاره کردین وبلاگ نویسی رو ترک کردم.
یا علی
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۷ ق.ظ
سلام آقای افشار عزیز و استاد گرامی تر از جان
به نظرم ما باید از شما بپرسیم که “چرا دوست دارید بقیه توی وبلاگتون نظر بدهند؟” و “چرا اولین جایی که به آن سر می زنید قسمت نطرات است؟” و به نظرم نمی رسد که ما باید جواب بدهیم…
همش بهونه س برای همسخنی الکترونیکی با شما مهربون.
قربون U
خرداد ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
۱٫ avalan ke aga hich kas nazar naded shayed bebiny hichcas naymada va webloge shoma ra dide bashe
2. vaghty nazar midahan mitavanim as an ha yad begerim
خرداد ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۰ ب.ظ
سلام
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۳ ب.ظ
تتراتون که با نستعلیق نوشتین انقدر ریزه که بعد از متن دیده می شه.
اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۵۴ ق.ظ
سلام
!یه مشت آدم لخت
!عیش و نوش؟
!از شما بعید بود
بزرگوارید