خانم جانسون

اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۷

به نام خدا

یه اتاق اجاره کرده ام تو لندن و یه زندگیه کاملا ” مجردی رو تجربه میکنم. خانواده هنوز برادفورد هستند چون درس بچه ها هنوز تموم نشده وجابجا کردنشون به صلاح نیست. غم غربت کم بود جدایی از خانواده هم بهش اضافه شد.

صاحب خونمون هم یه پیره زنه به نام خانم جانسون که حسابی مخ میزنه. اطلاعات خوبی در مورد ایران داره. از شاه خیلی تعریف میکنه. اگه بخواهیم تو ضد انقلاب ها دسته بندیش کنیم سلطنت طلبه! از ملکه هم خیلی راضیه. جمعه ای از من سوال کرد این انتخاباتی که امروز داره برگزار میشه انتخابات ریاست جمهوریه؟ که براش توضیح دادم انتخابات دور دوم مجلسه. البته تو دلم گفتم بیخود نیست که قدیمیا (دایی جان ناپلئون) میگفتن کار کار انگلیسه “ ! دوست دارن از همه جای دنیا خبر داشته باشن.

آشپزخونه و اتاق غذا خوری مون هم مشترکه ! از اینکه میبینه من آشپزی بلدم تعجب میکنه. غذا پختن بلد نیست اما رانندگی خوبی داره درست بر عکس خانومای ایرانی ! یکشنبه ها هم حسابی آرایش می کنه و میره کلیسا.

به قول آقای ابطحی این پست ما هم : همین جوری!

تا بعد … خدا یارو نگهدار

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۱۱)

۱۱ پاسخدر “خانم جانسون“

  1. محمدحسین می‌گوید :

    کسی که تونسته مخ آقا افشار رو بزنه معلومه که خیلی کارش درسته :D
    حالا غذا چی درست می کنین؟

  2. کاظم می‌گوید :

    آخه، برادر میرمجیدی. چی میگی تو.
    طرف سن مامان آقا افشار رو داره
    پس دانشگاه چی میشه؟
    مثل اینکه شما برا درس خوندن رفته بودینا.

  3. محمدحسین می‌گوید :

    کاظم جان ما حالا یه شوخی ای کردیم (فکر میکنم شکلک :دی اینو نشون می ده) حالا شما به دل نگیر…

  4. محسن 3 ساله از چین می‌گوید :

    ” غم غربت کم بود جدایی از خانواده هم بهش اضافه شد. ”
    کوزت افشار مقدم :D
    ولی خداییش ملت رو برق می گیره، شما رو چراغ نفتی

  5. صالح می‌گوید :

    دیگه کجا های خونه مشترکه؟؟

  6. علی می‌گوید :

    سلام
    اولا حالا گیریم آشپز خونه مشترکه شما فهمیدی دست پختش بده.حالا این رانندگیشو از کجا فهمیدید خوبه؟
    حتما ماشین هم مشترکه!

    بیچاره انگلیسی ها
    ما داریم راجع به خصوصیات روحی روانی خانوم جانسون بحث میکنیم اونا می خوان از همه جا سر در بیارن
    نتیجش اینکه کار کار خودمونه.

    خوب چقدر اراجیف بافتم
    ولی جدی پست همین جوری حالش بیشتره
    خدا حافظتون

  7. آرش طباطبائی می‌گوید :

    سلام
    دوستان نکته ها رو گفتن،
    پیرزن…
    چطوری آشنا شدید؟؟ اونجا برف که نمی آد؟ و نکنه شما هم با ۲ تا از دوستاتون “برف پارو میکنید!!” امیدوارم هنوز یادتون باشه!
    یه سوال
    خانومتون هم این وبلاگو می خونن؟
    یا حق!!

  8. یه بیست و چهاری احمق می‌گوید :

    خداییش هنوزم همون آقا افشارید
    فقط حیف که اینجا نیستید تا یه کم اذیتتون کنیم
    مخصوصا که این صاب خونه جدیدتون خوراک تئاتر درست کردنه
    اسم تئاتر رو هم میزاشتیم : خانم مارپل و آقای اندام مرتب…!!!

  9. سلام می‌گوید :

    زندگی را هر روز ،

    می کنم تفسیر بر تخته سیاه .

    زندگی را هر روز،

    می کنم هدیه به امواج نگاه

    *********************************************
    سلام
    معلم
    راستش نشستم و می خام یه چیزی بنویسم ، نمیتونم
    یه کمی هم بغض …

    زندگی را شاید

    غنچه تفسیر کند وقت شکفتن به درخت .

    زندگی را شاید

    ماه تعبیر کند در دل شبهای سیاه .

    زندگی را شاید

    مرگ معنا بخشد در جهانی دیگر .

    زندگی از نظر من اما :

    رفتن و آمدن از مدرسه است ،

    پیشه ام کاشتن معرفت است ؛

    **************************************
    خیلی ارادت
    خیلی التماس دعا

  10. بی نام می‌گوید :

    باسمه تعالی

    مرا می‌شناسی.
    من یک روستایی‌ام.
    یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
    از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
    شاید مرا نشناسی!
    خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
    اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
    اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
    اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
    خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

    ارباب من؛
    آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
    تو هم مرا نمی شناسی.
    البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
    ولی من تو را می شناسم.
    با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
    پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که “هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است”.

    مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و… با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
    من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

    آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
    همانی که تفنگ “ام یک” از من بلندتر بود.
    همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
    همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
    چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

    آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
    درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
    ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
    چرا که خود فرموده ای: “من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم”.

    مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
    دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
    قلبم یاریم نمی کند.
    پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
    امسال ۶۸% اعلام کرده‌اند.
    اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
    بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
    از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
    به خدا دست خودم نیست.
    فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

    از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
    از مشکلات مالی نمی‌گویم.
    نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
    از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

    آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
    یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
    یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
    حتما که یادت هست.

    آری همانان الان نیز هستند!
    البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
    رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
    همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
    اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
    حتما لیاقتش را دارند.

    آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
    از یقه ما می‌گیرند و مثل … از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
    تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

    نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
    اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
    اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

    آری مولای من وضع این گونه است.
    خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
    دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

    ای عزیزتر از جان؛
    برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
    اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
    همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
    خدا پدرشان را رحمت کند.
    نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
    حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
    پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

    دیگر خسته شده‌ام.
    از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
    آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
    پس زیاد نمانده است.
    خواستم قلبم خالی شود.

    حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

    جانباز شیمیایی ، محمد برقی – ۶/۱۲/۸۶
    استان آذربایجان شرقی – شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

  11. بی نام می‌گوید :

    کجایند مردانِ پر ادعا؟! همانان که می خواستند دنیا را تغییر دهند. مردانی که از باده ی حقیقت سرمست بودند! همان حقیقت یافتگان. کسانی که برای دنیا برنامه داشتند. می خواستند دنیا را به راهِ راست هدایت کنند. نه شرقی بودند، نه غربی. خدایی بودند!!! مدعیانی که از جابجا شدنِ کوهها با قدرتِ ایمان خبر آورده بودند.

    بگویید بیایند و ببینند که ایمان نه تنها کوهها را جابجا نکرد که مومنان برای تکان دادنِ خودشان نیز به نیرویِ تریاک وابسته شدند.

    مردمشان نه تنها خدایی ندیدند که از بی خدایی به دامن ِعرفانهایِ آبکی آویختند. هر کس از برای خود خدایی برگزید و به راه خود رفت. پائولو کوئیلو،خود، چنین بی تاب کتابِ بعدی اش نیست که ما هستیم. بودا،خود، چنین به حقانیت راهش اعتقاد نداشت که ما داریم. ناشران مذهبی بجای قران و نهج البلاغه به انتشار ِکتابهای ذن، یوگا، هات یوگا، کول یوگا، اوشو و هزاران چرند دیگر پرداخته اند.

    مردم بدون NLP ، قورت دادنِ قورباغه، جابجا کردن پنیر، کتابهای موفقیت در ده دقیقه، با خدا همه چیز ممکن است و خواندنِ زندگی نامه هایِ بیل گیتس و مدیر عامل ِشرکتِ هوندا و آنتونی رابینز و م.حورایی قادر به ادامه دادنِ زندگی نیستند.

    چنان اتحاد و انسجام و وحدتِ کلمه ای در میان مردم بوجود آمده است که مردم به چشم ِخودشان هم اعتماد ندارند و هیچکس با طناب دیگری در چاه نمی رود. کانون خانواده ها چنان سرد و بی روح است که دختران عشق را در پیچ و خم دالانِ بهشت و راه پله ی جهنم و …جستجو می کنند.

    چنان افسردگی، دل سردی و یاس در جانِ مردم رخنه کرده است که هیچ هنری و هیچ هنرمندی نمی تواند لحظه ای اشتیاق را در آنان زنده کند و هیچ حقیقتی برایشان کشش ندارد و تنها در جستجویِ قطره ای لبخند له له می زنند. به اطرافتان نگاه کنید. از هر هزار فیلم سینمایی ۹۹۹تای آنها می خواستند که طنز! بسازند. تمام رسانه ها از بامداد تا شامداد در تکاپوی تهیه ِ برنامه های طنز هستند. تنها اخبارهایِ دروغ ِصدا و سیماست که هنوز به صورت جدی پخش می شود که همین امر بیننده و شنونده ی آن را به زیر ِصفر رسانده است. چنان امید به آینده در دلِ مردم کم رنگ شده است که جوانان در اوج ِبلوغ به هم بستر شدن با مرگ بیشتر از جنس ِمخالف علاقه دارند. هدف از زیستن چنان مبهم و بی تعریف شده است که فلسفه خوانی قوت لایموتِ جوانان شده است و انتشار ِ”هستی و زمان” هایدگر به یک حادثه ی ملی تبدیل شده است، اگرچه کسانی که این کتاب را بفهمند به تعداد انگشتانِ دست هم نمی رسد.

    عده ای چنان از خویش بی خویش شده اند که انسان نمی فهمد اینان شلاق را به عشق ِمشروب می خورند یا مشروب را به …تا دستِ آخر حکم اعدامشان صادر شود. جوانان از فرط بیکاری و بی هدفی با شعار “تحصیل تحصیل تا مرگ” در همان دانشگاه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و می میرند.

    کودکانی که از هم اکنون در مرز ِروان پریشی زندگی می کنند را بجایِ هزار و یک شب تنها می توان با ژنرال، کربن، آی جی آی، قلعه و …آرام کرد.

    و این است داستانِ سرزمین ِامام ِزمان.

گذاشتن یک پاسخ