دعا
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷
۱-از وقتی که دوست عزیزم محمد حسین تصمیم گرفت که دیگه تو این وبلاگ مطلب ننویسه من هم خدا وکیلی سست شدم و دیگه ننوشتم تا دیشب که با هم گپ میزدیم پیشنهاد کرد که من به تنهایی این وبلاگ را پیش ببرم و ایشان پشتیبانی های فنی آن را انجام دهند. من هم قبول کردم. هر چند که هنوز نمیدانم آیا مطالبی که مینویسم بدرد کسی می خورد یا نه؟ ولی به هر حال از پیگیری بعضی دوستان فهمیده ام که خالی از فایده نیز نبوده است.
۲-هدف خاصی را جز در ارتباط بودن با دوستان و عزیزان در این وبلاگ دنبال نخواهم کرد. فکر می کنم که حداقل برای مدتی که در خارج از کشور زندگی می کنم این کار مفید فایده باشد.
۳-بنا دارم که از نوشتن مطالب تخصصی در این وبلاگ خود داری کنم و تنها به بیان خاطرات ، نکته ها و دل مشغولی هایم بسنده نمایم.
۴-بنا دارم که به صورت هفتگی مطلب بنویسم. انشا الله که بتوانم به قولم پایبند باشم و امیدوارم که خوانندگان عزیز هم با گذاشتن نظراتشان نویسنده را بر سر ذوق آورند.
۵-البته از نوشتن مطلب در این وبلاگ هدف دیگری نیز متصور است و آن داشتن آرشیوی منظم از خاطرات و دست نوشته ها می باشد که امیدوارم حاصل گردد.
۶-برای اینکه همه ی این پست به اطلاع رسانی اختصاص پیدا نکند دعای زیبا و ساده ی زیراز جی. پی. واسوانی تقدیم می شود:
خدایا!
خانه قلب من کوچک است
آن را چنان فراخ کن که پذیرای تو باشد.
خانه قلبم ویرانه است آن را مرمت کن
تا در خور تو شود.
خانه قلبم آلوده است
آن را پاک و مطهر گردان.
عمیق ترین ارزوی من
زمانی بر آورده میشود
که تو همیشه و همیشه
در سرای قلبم ساکن شوی
و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپری کنم.*
*بر گرفته از کتاب به سوی او( صد و هشت دعای ساده از مردی ساده) ترحمه فریبا مقدم
تا بعد خدا نگهدار…..
ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۱۱)
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۸:۲۲ ق.ظ
سلام
سال نوتون مبارک باشه
روز تولدتون با حامد سعادت زنگ زدیم به موبایلتون که در دسترس نبودید، گفتم شاید رفتین مشهد :دی
اما بعد
من هم یک مدت با «دوره تناوب» منظم می نوشتم، یکشنبه ها و چهارشنبه ها، اما بعد از مدتی دچار روزمرگی شدم
از آن به بعد دلی می نویسم
هر وقت دلم برای نوشتن تنگ میشود! گاهی هم می نویسم و روانه دفترم و یا حتی سطل زباله می کنم که این آخری از همه بیشتر به انصاف نزدیک تر است …
در مورد شعر آخر! فکر می کردم انگلیسی تان خوب شده است، ولی دیدم که از روی کتاب ترجمه شده نوشتید!
(البته امیدوارم مثل همان موقعها بتوانید شوخی های من رو تحمل کنید!!) در مجموع از نوشتن شما حمایت خود را اعلام نموده و استقبال می نماییم!
یا حق!
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۸ ب.ظ
منتظریم!
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۷:۱۳ ب.ظ
سلام
خوب کردین
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۸:۰۳ ب.ظ
مشتاق خواندنیم
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۹:۴۵ ب.ظ
سلام
سال نو مبارک
منتظریم
خوب کردین
مشتاق خواندنیم
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۳:۱۲ ق.ظ
سلام
با اینکه شما باعث یکی از بدترین خاطرات زندگی من یعنی نرفتن به اردوی جهادی سال سوم هستید… ولی خداییش دلم خیلی براتون تنگ شده. آخه الآن ۴ سالی میشه که همدیگرو ندیدیم. امیدوارم یه روز فرصتی پیش بیاد تا خاطرات مشترک رو زنده کنیم. سال خوبی داشته باشید
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۷:۴۹ ق.ظ
سال نو (آوری) تون مبارک
به امید دیدار نوشته هایتان و خودتان
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۴:۴۰ ق.ظ
با سلام و تبریک سال نو
بنده را شاید یادتون نیاد
من محمد حسین حسینی خامنه هستم
مدرسه سروش دو سال خدمتتون بودیم
اینجارو هم به طور اتفاقی پیدا کردم
براتون آرزوی موفقیت در این سفر و این تجربه جدید رو دارم
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۴:۴۶ ق.ظ
راستی چی شد سر از انگلیس در آوردین؟؟
بچه ها چیزهایی گفتند ولی راستش باورم نشد که افرادی مثل شماهم آنقدر فضا را تنگ احساس کنند که عزم رفتن کنند
شاید هم من اشتباه متوجه شدم و قضیه اصلا این چیزها نبوده
خلاصه در دیار کفر برای ماهم دعا کنید
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۳:۳۷ ب.ظ
salam
omidvaram harja hastid movafagh bashid.
yadame ghablana kamtar jpsi vasoni doa migoftid va bishtar ba khotbe motaghin …
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۴:۵۲ ب.ظ
حاجی، دعای امام سجاد رو بزن بابا