دنیا همان یک لحظه بود
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶
دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمان تو ،چشمان مرا
از عمق چشمانم ربود…
که من عاشق چشمت شدم،نه ابر بود و نه دلی..خوب فکر می کنم بیش از دو سه ماهه که مداد من هوس نوشتن نداره،شاید این طوری بهتره.خوب این طوری کمتر ذهنیات غلط و اشتباهم باورم می شه.وقتی می نویسی فکر می کنی بخشی از حقیقت در زیر قلم توست و منتظر تا که متولد شود؛گو اینکه تو ،اندیشه ات ،قلمت وانتظار همه خود داخل حقیقت اندو حقیقت آنقدر بسیط است که نیازی نیست آن را بازگو کنی؛بازگو کنی آنچه را که هر لحظه و دمادم از هر زبانی گفته می شود .اصلا همه دست به دست هم می دهند و زبانی می شوند تا حقیقت بر آن جاری شود و چشمان تو را مالامال دیدن!آهان !داشت یادم می رفت که باید می نوشتم از امروز و یا دیروز ،از وقایع نه چندان غریب از اینکه الان حال دلم خوب است یا که چرا تقدیر ایگونه است یا از اعتراض که آقا پس سربازی آخرش چند؟لعنت بر باعث و بانیش و خلاصه شیپور هیاهوی جهان را طویل تر کنم و بر آن طبل از ازل پاره بکوبم . ولی حیف که نفسی برام نمونده .ضمنا باید در حضور خوانندگان محترم و دوستای خوبم از رئیس وبلاگ و آقا افشار عزیز تشکر کنم که تا حالا منو اخراج نکردند و ازهمه معذرت،ببخشید که دیر شد
ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۳)
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
سلام
حالی بردیم
بیشتر بنویس
شهریور ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۵:۳۲ ب.ظ
به نام خدا
حامی جان سلام
نوشتن دوباره ات رو به فال نیک می گیریم
راستی اگه چشمانت رو ربوده بود چطوری متوجه شدی که نه ابری بود و
شهریور ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۷ ب.ظ
سلام!