بایگانی برای خرداد, ۱۳۸۶

غروب سرد سرد

خرداد ۲۴م, ۱۳۸۶

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از کوچه مان یک دوره گرد:

دوره گردم دار قالی می خرم
دسته دوم،جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست

اول سال است و نان در خانه نیست
ای خدا شکرت،ولی این زندگی است؟

سوختم ،دیدم که بابا پیر بود
خواهر کوچکترم دلگیر بود
بوی نان تازه هوشم را ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود

خم شده آن قامت افراشته
دست خوش رنگش ترک برداسته

مشکل ما درد نان تنها نبود
فکر می کردم خدا آنجا نبود

باز آواز درشت دوره گرد
پرده اندیشه ام را پاره کرد:

دوره گرم دار قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید
آی آقا ،سفره خالی می خری؟؟؟
آی آقا ،سفره خالی می خری؟؟؟

خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در جامعه | نظرات (۰)

شطحیات

خرداد ۲۲م, ۱۳۸۶

به نام خدا

” تنهایی “

خداوندا تو را شاکرم که طعم ” تنهایی” را به من چشاندی.

برای ایمان آوردن به تو” تنها ” باید ” تنها ” شد.

جلوه های کاذب دیگران مانع از دیدن تو میشوند.

” کثرت ” همیشه دشمن ” وحدت ” بوده است و خواهد بود.

برای فهم تو باید ” تنها ” بود.

فارغ از همه ،

همه ی کسانی که از تو تعریف می کنند.

آنهایی که دایما سرزنشت می کنند.

تو در” تنها ییها ” سر و کله ات پیدا میشود!

شاید از بس که ” تنها ” بودی ما را خلق کردی.

” تنهایی ” یعنی آزادی ،

رها شدن از قید و بند هایی که دیگران برایت ایجاد می کنند.

ما بنده ی دیگرانیم تا تو،

ولی در” تنهایی ” دیگر کسی یا چیزی نیست تا بندگی ی او را به تو ترجیح دهیم.

” تنهایی ” ” غربت ” نیست که عین ” قربت ” است.

تو را ای” تنها ترین ” ” تنها یان ” می ستایم.

تو در جای شلوغ هم خلوت خود را داری.

خلوتی داری که در آن خلوت باید” تنها ” قدم گذاشت.

چرا که خلوت بدون” تنهایی ” معنا ندارد.

وبرای بر هم نزدن آن خلوت باید فنا شد.

” تنهایی ” یعنی دل کندن از همه چیز و همه کس جز تو.

شاید ” در” آنها باشی ولی ” با ” آنها نیستی.

” تنهایی ” یعنی از ” تن ها ” رها شدن.

در شگفتم که چرا بعضی ها از ” تنهایی ” میترسند و از آن گریزانند.

شاید” تنهایی ” تفسیر ” قل هو الله احد ” باشد.

و شاید هم تفسیر” الله الصمد “.

و شاید ” و لم یکن له کفوا احد” .

” تنهایی ” یعنی درک مفهوم توحید.

درک کردن شدن می خواهد.

مثل نماز که یعنی شدن انسان* ،

درک ” تنهایی ” نیز به ” تنها ” شدن است.

دیروز برای اولین بار ” تنها ” شدم.

تا بعد….

* این را ازمرحوم دکتر شریعتی وام گرفته ام.

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۲)

رویای کودکی

خرداد ۱۰م, ۱۳۸۶

کوچیک تر که بودم، خیلی به کارهای فنی علاقه داشتم و به قول معروف دست به آچار خونه بودم. اگه فرصتی هم دست می داد و چشم خانواده رو دور می دیدم! وسایل خونه مثل تلویزیون و … را باز می کردم تا از توش سر در بیارم. بعد ها چندین تا کیت (مثل رادیو و…) هم ساختم و خلاصه یه پا آق مندس بودم. وقتی وارد مقطع متوسطه شدم، یواش یواش علایقم فروکش کرد و دغدغه ی جدیدی تو ذهنم ایجاد شد: مدیریت! از این که می دیدم اطرافیانم برای انجام یک کار ساده کلی باید زجر بکشند، ناراحت می شدم ، از اینکه می دیدم کشورم عقب موندست و هر روز هم عقب تر می مونه ناراحت می شدم و بیش از همه اینها از این که این مسئله ها راه حل های ساده ای دارند که ذهن ناقص من هم به اونها می رسه، ولی به ذهن کامل! آقایون نمی رسه، افسوس می خوردم.

مدیریت آرام آرام به دغدغه اصلی من تبدیل شد، به طوریکه دیگه مهندسی برام جاذبه ای نداشت، بعد از کنکور به جای اینکه از صبح تا شب تو دانشگاه باشم و از امکانات جذاب دانشگاهمون (که از این جهت فکر می کنم تو دانشگاههای تهران تک باشه) استفاده کنم، یه راست رفتم پیش همین آقا افشار خودمون (که اون موقع مدیر دبیرستان بود) و گفتم که می خوام در کنار شما کار کنم و از شما کار یاد بگیرم. هر چند از این مسئله خیلی ضربه درسی خوردم، ولی اگر زمان به عقب برگرده باز هم همین کار را خواهم کرد. هر روز که می گذشت بیشتر با مشکلات آشنا می شدم و طبیعتا عطش من هم برای فرا گرفتن علم مدیریت بیشتر می شد. تا اینکه فصل کنکور فرا رسید. با وجود اینکه ۱۹ واحد و ۵ تا پروژه داشتم، تمام سعی و تلاشم را کردم تا اینکه نتایج کنکور اومد و با یک شگفتی دیگر از سوی دولت به اصطلاح جمهوری به اصطلاح اسلامی روبرو شدم و باقی قضایا…

راستش دلم به حال خودم و به حال رویاهام می سوزه! از اینکه اصلا این مسئله (ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه) در هیچ جای دنیا رویا نیست و به سادگی قابل تحققه، از اینکه در هرجای دیگری غیر از ایران بودم، می تونستم به هدفم برسم و از اینکه سال بعد برای فرار از سربازی باید رشته ای رو بخونم که دیگه برام جذابیتی نداره. دلم به حال مردم کشورم هم می سوزه! از اینکه هم چنان باید برای مسائل ساده زجر بکشند، از اینکه از صبح تا شب باید بدوند تا بتوانند زنده بمانند و چیزی از زندگی درک نکنند و از اینکه نمی فهمند اطرافشون چی می گذره…

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۰)