جوان فلسطینی و دغدغه هایش
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۶
حقیقتش دیشب که کامنت آقا افشار عزیز رو می خوندم با خودم گفتم عجب دنیاییه ها…می خواستم در تآیید حرف های آقا افشار عزیز کامنت بذارم ولی هر چی فکر کردم دیدم چیزایی که می خوام بگم بیش از فضای یه کامنه شایدم خیلی خسته تر از این که بخوام انتقاد های همیشگی رو دوباره بازگو کنم یا به قول اون عزیز من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه …خلاصه در عوالم خارجه بودیم که یاد این شعر زیبا از حضرت شهریار افتادم که رحمت بر آن تربت پاک باد . از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی آتش پرید از تیشه ات امشب مگر ای کوه کن از دست لیلی درد دل با سنگ خارا می کنی امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
حالا من که مثل آقا افشار عزیز خیلی ازین چیزا سر در نمی آرم یعنی حقیقتش نمی دونم کدوم نوع از زندگی درسته(شاید بهم بخندین )ولی به هر حال سهم ما شاید این است…
شاید آقا افشار درست می گن که ما داریم عقب می ریم شایدم نه،ولی به هر حال من همیشه فکر می کنم که بدتر از ما هم هستن دیگه ،چند شب پیش یه گزارشی از دختر ها وپسرهای فلسطینی نشون می داد که همشون پدر هاشون رو از دست داده بودن،یعنی یتیم شده بودند،و خوب شاید مهم ترین دغدغه ی جوان فلسطینی …(نمی دونم من شایستگی صحبت کردن راجع بهش رو ندارم خودشون باید بگن،نه لازمم نیست بگن کافیه بهشون نگاه کنی ،به چشماشون و به دست های کوچکی که سنگ ها را مشت کرده و….)وشاید بشه گفت اندوهی سنگین تر از این بر قلب اون آقایی که هنوز صدای قدم هاش شنیده نمی شه،وجود نداره.
به هر حال من احساس می کنم لحظه باشکوهیه ،رجعت مسیح و بوسه ای که بر پیشانی یک مرد خواهد زد و لحظه ای که بر او قامت نماز بندد و دانه های باران غم یتیمان قدس را که به اشک های شوق تبدیل شدند و… خداکند که باشیم.
ارسال شده در جامعه | نظرات (۰)