بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۵
از شلمچه تا پاریس !!!!
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۵
به نام خدا
دیروز که مصادف با روز تولدم هم بود داشتم از طریق سایت ایران کلیپ، کلیپ چنگ دل رو میدیدم.اولین بار با این کلیپ در هفته ی شهدای دبیرستان آشنا شدم. صدای حزین ولی پر صلابت کویتی پور به همراه آهنگ رزمی آن مرا به خاطرات زمان جنگ کشانده بود. به یاد شلمچه، کانال ماهی ، پنج ضلعی ، نهر دوعیجی ، کانال زوجی ، سه راه شهادت، جزایر ام الرصاص ، بوارین ، ام الطویل وآتش سنگین توپخانه ی دشمن د رعملیات کربلای پنج افتاده بودم. خاطرات ارتفاعات گامو، گلان ، ششو، قامیش ، دلبشک ، گوجار، گرده رش ، قشن ، شیخ محمد ، آسوس ، شاخ ژیلوان ، شاخ شمیران ، الاغلو، ماوت و سرمای شدید زمستان در عملیاتهای کربلای ده، بیتالمقدس دو، بیت المقدس شش و والفجر ده در جلوی چشمانم رژه میرفتند. حال و هوای جنگ، ایثار، فداکاری و جانبازی بسیجیان واقعی سرتاسر فضای روحم را اشغال کرده بود که… یهو چشمم به یک تبلیغ اینترنتی از پاریس هیلتون (دختر ناخلف صاحبان هتل های زنجیره ای هیلتون در سراسر دنیا) افتاد که با نمایش سکس آلوده ای از او، ما را به شرکت در مسابقه ای دعوت می کرد که در آن از اندازه ی قد وی سوال شده بود!!!!!!! تازه تازه دارم میفهمم که بین دو بینهایت خیلی بزرگ و خیلی کوچک فاصله ی زیادی نیست فقط یک کلیک!!!
تا بعد…
ارسال شده در بدون دسته بندی | نظرات (۰)
زیارت اینترنتی
بهمن ۶م, ۱۳۸۵
ین شعرو به مهدیار عزیزتقدیم میکنم تا اعلام کنم:
خاطرات دوستان هرگز فراموشم نخواهد شد.
(دنبال وزن و قافیه نگردید کی گفته همه ی شعرا وزن و قافیه دارند)
به نام خدا
اینترنت پر سرعت اینجا هم چیز خوبی ی هاا!!!!
دیشب بیخوابی به کله ام زده بود.
تصمیم گرفتم با نقشه ی ماهواره ای ی گوگل پرواز کنم.
اومدم تهرون.
نمیتونید حدس بزنید٬ کجا ها که نرفتم.
میدان آزادی نشانه ی خوبی بود که محله ی قدیم مونو پیدا کنم.
خانه ی پدری٬
خیابون زنجان٬
بن بست لاله ٬خانه ی پدر خانومی٬
مدرسه ی مفید٬
گنبد مسجد النبی.
دلم برای کوه رفتن لک زده.
از ولنجک مسیر تله کابین و دنبال کردم تا ایستگاه پنجم و هفتم ( شاه نشین) خوب رفتم.
ولی حیف شد چون سپیدی برفا نذاشت قله ی توچال و ببینم.
شنیده بودم نور حجابه ولی شنیدن کجا و دیدن کجا!!!
به قول انگلیسیها واووو!!! از این بالا دماوند چقدر قشنگه!
از گوسفند سرا تاپناهگاه و مثل آب خوردن بالا رفتم.
اما امان از پناهگاه تا آبشار یخی و بعدش هم تپه گوگردی٬
نفسام به شماره افتاده بود٬
درست مثل وقتی که صعود میکردم.
وقتی قله رو دیدم افسوس نرسیدن به آن٬ حس عجیبی بود.
منتظر نباشید از این حس بگم.
مگه احساسات گفتنی اند.
هوس کردم برم کربلا…….