من
دی ۱۶م, ۱۳۸۵
به سراغ کتاب قدیمی وکهنه ام می روم که حکم قرآن زندگیم را دارد،کویر،بازش می کنم گویا پدر نیز با من هم آواست: “ما پرنده موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم،پس ما چه هستیم؟هیچ!هیچ!تنهاوتنهاپرواز! ورفتم ورفتم،نه به جایی،که نمی دانستم به کجا؟رفتم تا اینجا نباشم که هرگاه می بینم طلوع امروز را در همان جایی هستم که دیروز نیز بودم،از زبونی وبیهوده گی خویش بیزار می شوم “
وزبا حال من بود از لبهای امروز ساکت پدر علی .
وذهنم پر از دو راهی هاست و شک ها.گویا امیال درون من همه با هم طغیان کرده اند ومن در میان این انقلاب دسته جمعی نمی دانم به کدامشان باید نگاه کنم همه را دوست دارم وبه همه شان شک!روزی دغدغه من این بود که چگونه باید خدا را در قله قلب خویشم جا دهم وامروز؟ آدم مخلوق عجیبیست!در جوانی شور ونشاط،نداری و بی پولی،التهاب و تپش،درمیان سالی خود را در کودکت میابی که امروز در جوانی تو ایستاده وامید که شاید او آرزوهای دست نیافته ام را محقق سازد ودر پیری کمی قبل تر از آنکه چشم هایت نبیند،دستهایت بلرزدوحافظه ات تو را از یاد خودت ببرد و فرو روی در غفلت،می فهمی که تنها تو باید می بودی و خدایت،اگر بفهمی! ومن در ابتدای تمام راههای نرفته و نگران از تمام انتخابها که فردا به پشت سرم می اندازم. +برای تاخیر عذری ندارم جز تقصیر
+مادربزرگ دوست عزیزمون آقای جوان چند وقتی هست که فوت کردند من چند وقتی بود که می خواستم اینجا هم بهشون تسلیت بگم فقط به این جمله بسنده می کنم “باورم نیست نگاه تو و این خاموشی”
ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۰)