بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۵

حرف دل

فروردین ۱۵م, ۱۳۸۵

شنیدین می گن حرفی که از دل برآید بر دل نشیند!

چند وقت پیش شعری رو شنیدم که همین طوری بود و به دلم نشست(البته بعضی از قسمتاش).

 به نظرم میاد که اگه آدم نیروهای خودشو با فطرت و دلش یکسو کنه موفق تر می میشه . نمی دونم با من موافقین یا نه؟

اون شعری که شنیدم این بود:

  خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۰)

اولین تجربه معلمی

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۵

سلام

سال نوتون مبارک ، صد سال به از این سال ها

قبل از هر چیز ورود عضو جدید وبلاگ که در واقع صاحب خونه هستند رو به فال نیک می گیرم ، بالاخره این دوست  ناباب!! تونست روی رییس تاثیر بذاره و ایشون رو به عرصه پرخطر!!! وبلاگ نویسی بکشونه! امیدوارم  ایشون همه ما رو از تجربیات و مشاهدات  گرانبهای خودشون بهره مند کنند (الهی آمین).

در همین ابتدای کار توصیه مهم رییس (که در کامنت قسمت قبلی یادداشت خودم بیان کردند) رو آویزه گوش می کنم و سعی می کنم از نوشتن مطالب اون جوری! خودداری کنم ، از رییس و خوانندگان گرامی هم تقاضا دارم هر وقت دیدند دارم دست از پا خطا می کنم تذکر دهند و اگر نشد از روشهای دیگر(؟!) جلوم رو بگیرن.

این چند وقتی که خدمتتون نبودم ، فرصتی دست داد تا به اولین تجربه معلمی برای دانش آموزان دست پیدا کنم (آخه قبلن برای آدم بزرگا کلاس برگزار کردم). اون چه دانش آموزایی ! اونم کجا !

تو یکی از مدارس یکی از روستاهای شهر مرزی سرخس که دانش آموزان رو جمع کرده بودیم تا اوغات فراغتشون رو پر کنیم(حالا اونجا چی کار می کردم بماند).

تجربه خوبی بود ؛ بچه های این روستا خیلی خیلی با نشاط تر از بچه های شهری بودند ، با اینکه در یک روستای محروم بودند (مدرسه شون کامپیوتر که هیچی ! حتی تو زمستون سرد اونجا یه بخاری درست حسابی هم نداشت).

قشنگ حس کردم که امکانات چه تاثیر منفی بزرگی روی زندگی اجتماعی ما گذاشته وباعث تحلیل نیروی جوانی جوونای شهری شده.

کلاس با معرفی من شروع شد ، بعدش نوبت معرفی بچه ها شد ، از یک کلاس ۱۲ نفری ۱۱ نفرشون می خواستند در آینده فوتبالیست بشند ! فقر فرهنگی منطقه باعث شده بود تا تنها سرگمی بچه ها دویدن دنبال توپ گرد باشه (البته بعضی ها هم تا می خواستند از خودشون و سرگرمی شون بگند ، دوستاشون تیکه می انداختند کفتربازی!)

خلاصه کلی روی مخشون کار کردم که فوتبال برای آینده شما نون و آب نمی شه (اونم با امکانات منحصر به فرد اونجا) و باید به فکر ده سال دیگتون باشین و از این حرفا …

در قسمت بعدی بچه ها رفتند حیاط و فوتبال بازی کردند(یه چیز تو مایه های زنگ تفریح)

در قسمت آخر هم داستان زندگی یکی از پیامبران رو تعریف کردم و در حین تعریف داستان مسابقه هم برگزار کردم ، اشتیاق عجیبی برای دریافت جایزه داشتند ، در انتها هم به همه جایزه دادیم ، خیلی خوشحال شدند(فکر کنم با این کار مدت ها تو ذهنشون ماندگار شدم). جایزه براشون از دو جهت مهم بود؛هم اینکه تشویق بود و هم اینکه چیزی رو دریافت می کردند که شاید هیچ گاه در دوران کودکی خانواده نمی تونست براشون تهییه کنه مثل مداد شمعی ، کتاب غیر درسی ،…

نمی دونم به محرومیت های کشور باید فکر کنم یا محرومیت های خودم ؟ یا …

شما چی میگین…

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۰)

کلاس بین المللی

فروردین ۱۰م, ۱۳۸۵

به نام خدا

دوستان سلام عرض می کنم و سال نو را تبریک می گویم.

این سید عزیز به ما لطف داره و خواسته اولین متن وبلاگ در سال جدید رو من بنویسم .

ای به چشم!

پنج ماهی شده که در شهر لیدز انگلیس مشغول یادگیری زبان انگلیسی هستم.

اسم موسسه زبان Leeds languages است و نشانی سایت اونو برای برو بچ کنجکاو! در زیر آورده ام:

www.leedslanguages.co.uk

زندگی کردن در خارج آدمو با ملییت های مختلف آشنا میکنه اما برای من وضع فرق میکنه.

حدس بزنید در کلاس ما از چند کشور دانشجو حضور داره؟

بیایید با هم بشماریم چون من هم آمار نگرفته ام:

ایرانی(البته به جز من!)

ژاپنی

تایلندی

مغولستانی(بخوانید مغول!)

کره جنو بی ی ی ی!

عربستان سعودی ی ی ی!

ترکیه ای

لیبیایی

مجارستانی

آلمانی

فرانسوی

اسپانیایی

آلبانیایی

سوییسی

مکزیکی

سنگالی

برای ما ها که تو کشورمون فقط افغانی دیده ایم کمی تعجب برانگیزه!

ماه پیش که لندن بودم بیشتر از انگلیسی ها خارجی دیدم. واقعا کشور هفتاد و دو ملتیه!

خلاصه تجربه ی جالبیه. اگه فقط بین این تنوع ملییتی زندگی کنی کلی چیز یاد می گیری چه برسه به اینکه تحصیل هم بکنی.

مهمترین سوال من اینه که چطور این همه ملییت دراین کشور زندگی می کنند و آب از آب تکون نمی خوره!

جا داره بعضی از مسولین کشور در این زمینه تحقیق کنند. اوخ اوخ داره سیاسی می شه فعلا خدا نگهدار تا بعد.

*اختلاف در تاریخ ها به دلیل انتقال وبلاگ از محل قبلی می باشد.

ارسال شده در دست نوشته | نظرات (۰)